یکشنبه ۱۹ بهمن ۰۴ ۱۷:۴۰
افتادهاش بلند شد، بیآنکه مانند زمان ورود به میدان آسیبی دیده باشد، زیرا برای تکمیل نمایش مضحک، از قبل قرار گذاشته شده بود که هیچ گلولهای در تپانچهها قرار داده نشود و شریدان با سومین شلیک کشته شود. شاهزاده به همراه دو همراهش فوراً به شهر رفتند و پیامی برای سرگرد هانگر ارسال شد که خواستار حضور فوری او در خانه کارلتون بود. سرگرد از احضاریه اطاعت کرد و با چهرهای بسیار غمگین وارد آپارتمان شاهزاده شد. شاهزاده گفت: «اینجا اوضاع خراب است - اوضاع خیلی خراب است، هانگر؛ اما با کمال میل به شما میگویم که شریدان از بهترین دعانویس شهر نظر مادی آسیبی ندیده است، و اگر امروز با من شام بخورید، من از آقایی دعوت میکنم دعانویس ساری که شرح دقیقی از وضعیت دشمن مرحومتان به شما بدهد.تا موقع شام اینجا بمانید، و همه چیز ممکن است خوب پیش برود.» شاهزاده، بهترین دعانویس شهر از روی خوش قلبی، و برای اینکه سرگرد این تصور دردناک را در ذهنش داشته باشد که او عامل مرگ یکی بهترین دعانویس شهر از همنوعان و یکی از خوشمشربترین همراهانشان بوده است، به سرگرد جادو و طلسمات این اطلاعات تسلیبخش را داده بود که حریفش آسیب جدی ندیده است، و جادو و طلسمات سرگرد با کمی اضطراب منتظر ساعت شام بود، زمانی که قرار بود اطلاعات بیشتری در مورد این موضوع دریافت کند. ساعت فرا رسید. مهمانی در اتاق پذیرایی جمع طلسم شده بود. شاهزاده گفت: «حالا، آویز، من آقایی را به تو معرفی میکنم که هر اطلاعاتی دعانویس بابل که بخواهی در اختیارت قرار خواهد داد.» در باز شد و شریدان وارد شد.
سرگرد با تعجب از جا پرید. او با طلسم لکنت زبان گفت: «فکر کردم کشتمت.» شریدان در حالی که دستش را به سمت سرگرد دراز میکرد، گفت: «نه کاملاً، رفیق خوبم. من هنوز به اندازه کافی خوب نیستم که به دنیای بالا بروم؛ و در مورد دنیای پایین، هنوز کاملاً واجد شرایط آن نیستم، بنابراین بهتر دیدم که عزیمتم را از این دنیا به آینده موکول کنم؛ و حالا، شکی ندارم که اعلیحضرت توضیح صریحی از کل ماجرا به شما خواهند داد - اما من خوب مُردم، مگر نه، هانگر؟» شاهزاده اکنون اعلام کرد که کل نقشه توسط خودش دعانویس بروجرد ساخته شده است و امیدوار بود که وقتی سرگرد دفعه بعد چنین دوئلی را انجام میدهد، در کالسکهای باشد تا آن را تماشا طلسم نویس کند.
در تمام طول شب، خوشگذرانی حکمفرما بود؛ آواز و نوشیدنی میچرخید؛ شاهزاده تقلید مسخرهآمیز «بین گدا و ملکه تفاوت وجود دارد» را میخواند که توسط کاپیتان موریس سروده شده بود و در بیست و چهارمین چاپ «ترانههای سیاسی و جشنی» اثر اولین شاعر غزلسرا آمده است. یک حکایت دیگر از شاهزاده و جورج هانگر، از همان منبع،[28] و من با او تمام کردم. «اینکه ضررهای هنگفتی که شاهزاده ولز در میز قمار متحمل شد، بهترین دعانویس شهر همیشه نتیجهی بدشانسی نبود، دعا به راحتی قابل حدس است. نقشههای زیادی کشیده شد تا به وسیلهی آنها، سرمایهی او به شدت کاهش یابد؛ و او سرانجام فریب عدهای از افراد با عنوان و لقب را خورد که دعانویس کرمانشاه با سادهلوحی طلسم نویس او فربه میشدند و...» اعمالی که عمداً شرارتآمیز بودند، او را به وضعیت فقر
نسبی کشاندند. به عنوان گواهی بر روحیهی خلاق این یاران شاهزاده، تنها کافی است به شرطبندی مشهور بین بوقلمونها و غازها اشاره کنیم که از ذهن پربار جورج هانگر سرچشمه میگرفت دعا و شاهزاده در مورد آن خود را در ضرر چند هزار پوندی یافت. «در یکی از مهمانیهای شاد در خانه کارلتون، جورج هانگر عمداً موضوع صلاحیتهای سفر بوقلمون و غاز را مطرح کرد و آن را به عنوان نظر خود (هرچند کاملاً برخلاف نظر واقعیاش) مبنی بر اینکه بوقلمون از غاز پیشی میگیرد، اعلام کرد. شاهزاده که در مورد موضوعاتی دعانویس قزوین از این دست به قضاوت جورج هانگر بسیار متکی بود، از نظر هانگر حمایت کرد؛ و همانطور که میتوان تصور کرد، برخی از اعضای گروه حاضر بودند از نظر غاز حمایت کنند: اختلاف به این جا ختم شد
که شاهزاده مسابقهای بین بیست بوقلمون در مقابل بیست غاز به مسافت ده مایل ترتیب داد و شرکتکنندگان قرار بود ساعت چهار بعد از ظهر شروع طلسم نویس کنند. قرار بود مسابقه با جایزه ۵۰۰ پوند برگزار شود؛ و از آنجایی که جورج هانگر و گروه بوقلمونها تردید داشتند که دو به یک به نفع پرندهشان شرط ببندند، شاهزاده نیز همین کار را تا حد قابل توجهی انجام داد، بدون اینکه ذرهای شک داشته باشد.
- ۲ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر