پنجشنبه ۲۳ بهمن ۰۴ ۱۰:۴۱
را به خاطر کوچکترین انحراف از قوانین از دست داده بودند. دیگران به خاطر تقصیر خودشان زمین خورده بودند - قادر به کنترل هوس خود برای نوشیدن نبودند. اما اکثریت به دلیل جریان مداوم استخدامهای جدید، شغل خود را از دست داده بودند. بهترین دعانویس شهر آنها خیلی پیر، خیلی فرسوده شده بودند... جادو و طلسمات آنها به مردان پرانرژیتر و قویتری نیاز داشتند. کافی بود که سرکارگر دلیلی برای نگاه چپ به یک کارگر داشته باشد، تا سرنوشت او از قبل رقم خورده باشد. بسیاری از آنها سرنوشت سختی مانند دعانویس خرمشهر یورگ را متحمل شده بودند. نگهبانی شب، کار زیاد و گرسنگی آنها را به بستر بیماری انداخته بود - و سپس آنها دیگر کار نمیکردند، تلاش دعا برای بازگشت به مشاغل قدیمیشان بیفایده طلسم نویس بود.برخی توسط ماشینهایی که فاقد هرگونه تجهیزات حفاظتی بودند، تکهتکه شده بودند؛ برخی دیگر در محل کار دچار مسمومیت خونی شده بودند. بسیاری از حوادث و اتفاقات دیگر رخ داده بود که مرد را از توانایی کار محروم کرده بود. طلسم خب، پس - او بیکار شده بود! این تنها تسلی خاطری بود که به او داده میشد، تنها غرامت سالها کار و رنج. مردی که یک بار اخراج شده بود، دیگر هرگز به کار بازگردانده نمیشد، مگر اینکه موفق میشد سرکارگر را رشوه دهد. هیچ استثنایی برای این طلسم نویس قانون وجود نداشت، حتی زمانی که شرکت مقصر حادثه بود؛ در آن صورت یک وکیل حیلهگر نزد کارگر مجروح فرستاده میشد تا سعی کند او را از تمام تلاشهایش برای مراجعه به مقامات دعانویس دزفول منصرف کند.
اگر کارگر به اندازه کافی عاقل بود که از چنین دامهایی طلسم نویس اجتناب کند، وکیل مجاز بود به او قول دهد که او و خانوادهاش تا آخر عمر از صندوق کارخانه مستمری دریافت خواهند کرد. این قول به صورت کتبی داده میشد و به مدت دو سال اعتبار داشت. در آن زمان زمان تجدیدنظرخواهی به پایان رسیده بود و قربانی هیچ حق دیگری علیه کارخانه نداشت. سرنوشت مردی طلسم که چنین ضربهای به او وارد میشد طلسم نویس چه بود؟ خب، بستگی به شرایط داشت. اگر کارگر بسیار ماهری بود، ممکن بود به اندازه کافی پول دعانویس آبادان پسانداز کند تا مدتی زندگی کند.
پردرآمدترین مردان «شکافندگان» یا همان گوشتشکنها بودند که ساعتی پنجاه سنت درآمد داشتند، که وقتی کار زیاد بود، روزی پنج یا شش دلار میشد، اما وقتی جادو و طلسمات کار کم بود، فقط یک یا دو دلار. با چنین دستمزدی میشد زندگی کرد و حتی امرار معاش کرد؛ بهترین دعانویس شهر اما در هر کشتارگاه فقط به طلسم نویس پنج یا شش نفر از این متخصصان نیاز بود. یورگیس کسی را میشناخت که دو یا سه فرزند داشت که همه آنها امیدوار بودند در بزرگسالی مانند پدرشان طلسم شکافنده گوشت شوند. یک کارگر دعانویس اهواز معمولی ممکن بود در شلوغترین فصل هفتهای ده دلار درآمد داشته باشد، اما وقتی کار سبک بود، فقط پنج دلار.
معیشت چنین مردی به سن خودش و تعداد افرادی که باید سیر میکرد، بستگی داشت. یک مرد مجرد میتوانست از پس مخارج خودش بربیاید اگر به نوشیدن روی نمیآورد و کاملاً خودخواه بود - یعنی اگر به والدین مسن یا برادران و خواهران کوچکتر یا هر خویشاوندی که داشت، و همچنین به اعضای اتحادیه کارگری یا همخانههایش یا دیگر فقرایی که ممکن بود در اتاق بغلی از گرسنگی در حال مرگ باشند، کمک نمیکرد. فصل دعا سیزدهم در حالی که یورگیس به دنبال شغل جدیدی بهترین دعانویس شهر بود، کریستوفر دعانویس بجنورد کوچک درگذشت. کریستوفر یکی از فرزندان عمه الیزابت بود و هم او و هم برادرش جوزف فلج بودند.
دومی یک بار پایش در اثر سقوط شکسته بود و کریستوفر در یکی از لگنهایش نقص مادرزادی داشت که انجام هر کاری، حتی راه رفتن را برایش غیرممکن میکرد. او کوچکترین فرزند عمه الیزابت بود و او اغلب میگفت که جادو و طلسمات سالیموس این کودک بیچاره را به عنوان مجازات گناهانش به او داده است. روزهای متمادی، کودک کوچک روی زمین میخزید، در بلوز کوچکش کثیف بود، همیشه ناله میکرد و همیشه تحریکپذیر بود. کف زمین پر از ترک بود و دائماً از آنها باد مهلکی میآمد که کودک را سرد میکرد و به او آبریزش بینی و گرفتگی بینی لاعلاج میداد.
با این حال، او عزیزترین فرزند مادرش بود - شاید به این دلیل که او او را خیلی دوست داشت، زیرا او بسیار ضعیف و نحیف بود. الزبیتا میگذاشت هر کاری که میخواهد بکند، و اغلب وقتی نالههای کودک بیچاره یورگیس را از کوره در میبرد، الزبیتا به گریه و زاری میافتاد.
- ۱ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر