چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ ۱۳:۳۰
او نگاه کرد، همانطور که تام از تپه پایین میآمد. تام به سادگی گفت: «من هیچ وقفهای ایجاد نمیکنم.» و دوستش را گذاشت تا هر برداشتی که از این حرف دارد، بکند. دیگری لحظهای او را تماشا کرد و راضی به نظر میرسید. پس از طلسم نویس آنکه نامه را بدون کوچکترین نشانهای از ناراحتی تحویل داد، دوباره با همان شیوهی همیشگی و کُند خود از تپه بالا رفت. دوستش روی لبهی در یکی از کلبههای جدید نشسته بود دعا و داشت چوبدستیاش را میتراشید. طوری به نظر میرسید که انگار داشت فکر میکرد، همانطور دعانویس تهران که معمولاً آدم موقع تراشیدن چوبدستی این کار را میکند.تام در حالی که درست روبروی او ایستاده بود، گفت: «باید به من بگویی کی هستی؟»۱۵۴ دوستش آرام گفت: «نامهای داری؟ فکر کنم گرفتی. بشین، اسلیدی.» تام فقط لحظهای تردید کرد، سپس بهترین دعانویس شهر کنار همراهش روی لبهی پنجره نشست. دیگری گفت: «بسیار خب، پیرمرد؛ دیگر بس است - برای همیشه با من تمام شدی؟» تام با دعانویس خراسان رضوی لجاجت گفت: «باید به من بگویی کی هستی؛ اول باید به من بگویی کی هستی.» برای چند لحظه آنها در سکوت آنجا نشستند، همراه تام چوب را تراشید و به فکر طلسم فرو رفت. تام بالاخره گفت: «در جادو و طلسمات هر صورت، من عصبانی نیستم.» دیگری پرسید: «نیستی؟» «تا وقتی که دوست من هستی و به من کمک کردی، هیچ فرقی نمیکند.» دیگری با تعجب به او نگاه کرد و به چهره بیاحساس و تقریباً
بیحالت تام که به اردوگاه دوردست خیره شده بود، نگاه کرد. بالاخره گفت: «تو محکمی، طلای چهارده عیار، اسلیدی. من به اندازه کافی بدم، خدا میداند؛ اما طلسم اینکه این را به خاطر اینکه تو آدم سادهای هستی به گردن کسی مثل تو بیندازم، فقط... فقط...»۱۵۵باعث میشه احساس کنم—اوه، نمیدونم—یه دزدکی دارم میرم. خجالت میکشم تو صورتت دعانویس خراسان شمالی نگاه کنم، اسلیدی.» تام هنوز چیزی نگفت، فقط به درختان پایین نگاه کرد، جایی که لکههای سفید اینجا و آنجا در میان شاخ و برگها دیده میشد. او بیربط گفت: «دارند چادرهای سرریز را برپا میکنند؛ شنبه کلی اتفاق میافتد.» سپس، دوباره، برای چند لحظه سکوت برقرار دعا شد.
تام با لحنی گرفته گفت: «عادت دارم همه چیز برخلاف انتظارم پیش برود.» دوستش شروع کرد: «اسلی...» اما مکث کرد. و برای چند لحظه دوباره سکوت حکمفرما شد، به جز صدای دوردستِ آبپاشی در لبهی دریاچه، جایی که دیدهبانان شنا میکردند. «اسلیدی... جادو و طلسمات گوش کن، اسلیدی؛ با اطمینانی که اینجا نشستهام... گوش میدهی، اسلیدی؟ با اطمینانی دعانویس خوزستان که اینجا نشستهام، حقیقت را به تو میگویم - تا آخرین کلمهاش را به بهترین دعانویس شهر تو میگویم.» تام بدون اینکه به او نگاه کند گفت: «من هیچوقت نگفتم دروغ گفتی.»۱۵۶ «نه؟ سعی کردم به خیلیها چیزی نگم. اما من یکی از اینها رو زندگی کردم ؛ این بدتره.
من خیلی حقیرم... این داره همه چیز رو به گردن تو میندازه ... این باعث میشه احساس کنم یه آدم حقیر و پستم. این منو دعا گرفتار کرده. من زیاد به اون قسمتش اهمیت نمیدم. تو خودتی - اسلیدی -» دستش را روی شانه تام دعا گذاشت و با نوعی انتظار به او نگاه دعا کرد. و نگاه تام هنوز به اردوگاه زیر پایشان دوخته شده بود. تام با نوعی کسالت رقتانگیز که حتماً مستقیماً به قلب طرف مقابلش نفوذ کرده بود، گفت: «من اهمیتی نمیدهم که اوضاع خراب شود. تا زمانی که یک دوست داشته باشم، فرقی دعانویس زنجان نمیکند چه کسی باشد - منظورم این است که او کیست.
خیلی وقتها مسیر اشتباه آدم را به جای بهتری طلسم نویس میبرد.» «میدانی این دفعه کجا میروی ؟ مسئله این نیست که من کی هستم. مسئله این است که من چی هستم - اسلیدی. میدانی من بهترین دعانویس شهر چی هستم؟» تام گفت: «تو دوست من هستی.» همراهش به آرامی دستش را از ... بیرون کشید.۱۵۷شانه طلسم تام را لمس کرد و جادو و طلسمات جادو و طلسمات گیج و بهترین دعانویس شهر مبهوت طلسم به آن چهره چهارشانه، گرفته و بیاحساس خیره شد. او گفت: «من دزدم، اسلیدی.» تام گفت: «من قبلاً چیزهایی طلسم میدزدیدم.» ۱۵۸ فصل بیست و هفتم داستان تورنتون خیلی بهترین دعانویس شهر شبیه تام اسلید بود که این افشاگری کاملاً هیجانانگیز و اعلام تکاندهنده، او را خیلی نگران نکرد و حتی کنجکاوی خاصی در او ایجاد نکرد.
این واقعیت که این غریبهی اغواگر، دوستش بود، تنها واقعیت برجسته برای او به نظر میرسید. اگر احساس دیگری داشت، مثلاً احساس تحقیر از اینکه کاملاً فریب خورده بود، یا احساس ناامیدی، آنها را بروز نمیداد. اما با آن لحن کسلکنندهاش تکرار کرد.
- ۱ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر