چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ ۱۵:۳۶
کارخانه مطلوب میداند، نشان داده نمیشود. آنها از پلههای زیادی که به دیوار بیرونی ساختمان متصل بودند - در مجموع طلسم پنج یا شش طبقه - بالا رفتند. از اینجا جاده به کشتارگاه خوکها منتهی میشد. ردیفهای بیپایانی از خوکها در امتداد پلهها از جاده شیبدار بالا میرفتند؛ در مسیر بالا رفتن، به حیوانات اجازه داده میشد مدتی روی یک سکوی بزرگ آویزان استراحت کنند، تا اینکه طلسم نویس سرانجام به اتاقی رسیدند که دیگر هیچ راه خروجی از آن وجود نداشت - خوکها. سالنی دراز دعا و باریک بود که بالکنی برای تماشاگران در دیوار تعبیه شده بود. در یک انتهای سالن، چرخ آهنی عظیمی، حداقل بیست فوت ارتفاع، و مجهز به قلابهای آهنی در امتداد دعانویس کهگیلویه و بویراحمد لبهاش، قرار داشت.در دو طرف همان چرخ، دهانههای باریکی وجود داشت که خوکها، پس از اتمام سفر چرخشی خود، از آنها بیرون میآمدند - ذبح شده، تراشیده شده و تکه تکه شده، آماده برای کباب شدن یا آبپز شدن. در دعا کنار آن، یک سیاهپوست غولپیکر با بازوها و سینه برهنه ایستاده بود. وظیفه او این بود که لاشههای خوک آماده را از دستگاه بیرون بیاورد و آنها را نزد دیگر خدمتکاران بگذارد، که آنها را به واگنهای منتظر در بیرون حمل میکردند تا به اتاقهای بزرگ یخچالدار که هوا با بلوکهای یخ خنک میشد، برده شوند. دوستان دعانویس بوشهر ما مدت زیادی، و به سختی باور میکردند، آنجا ایستاده بودند و این روش شگفتانگیز ذبح را تماشا میکردند.
هزاران خوک زنده از مقابل چشمانشان میگذشتند، بدون اینکه به چیزی مشکوک باشند؛ اما هر لحظه فریادهای گوشخراش و وحشیانهای از درد به گوش میرسید و خوکها دوباره در دیدرس ظاهر میشدند، تکههای گوشت خوب ذبح شده، تراشیده دعانویس سمنان دعا شده و خوشمزه. برای دوستان ما این اتفاق بالاخره وحشتناک به نظر میرسید. فقط فکر کنید بهترین دعانویس شهر - یک چرخ بزرگ به آرامی میچرخید؛ مجهز به قلابهای محکمی بود. به هر یک از اینها با عجله یک خوک بسته شده بود، برخی از پا، برخی طلسم نویس با طنابی که به دور گردنشان بسته شده بود؛ چرخ به کار خود ادامه میداد و حیوانات را به محل مرگشان میسپرد.
عجله وحشتناکی بود و روشی حتی وحشتناکتر. گلههای حیوانات با خشم فراوان لگد میزدند و نعره میزدند. سر و صدا وحشتناک بود، فریادهای بلند و پرشور از ضعیفترها به گوش میرسید، و نالههای رقتانگیزی که همراه با مبارزه برای مرگ است، به گوش میرسید. گاهی چند لحظه آرامش و سکوت طلسم برقرار میشد، اما بعد سر و صدا و غرش، بارها وحشتناکتر، شروع میشد. سرانجام دیگر برای تماشاگران طاقتفرسا شده بود؛ مردها به هم نگاه میکردند و با نگرانی میخندیدند، زنها دست به سینه، صورتهایشان دعانویس اصفهان سرخ از خون و چشمانشان جادو و طلسمات پر از اشک بود. طلسم نویس اما صرف نظر از همه اینها، مردان به کار خود ادامه دادند.
طلسم نویس فریادهای سلاخها و اشکهای تماشاگران هیچ تاثیری بهترین دعانویس شهر بر آنها نداشت. همین که لاشههای خوک از دستگاهها خارج میشدند، آنها را در ردیفهای طولانی به قلاب آویزان میکردند و پس از آن گلوها را با چند حرکت سریع با چاقوهای بزرگ و براق میبریدند. بهترین دعانویس شهر کف زمین از خون موج میزد. در آن زمان احشاء و امعاء و احشاء آنها برداشته شده بود، اجساد تکه تکه شده و در یک وان بزرگ انداخته میشدند که آب جوش از یک لوله به طلسم نویس داخل آن جاری و از لوله دیگر دعانویس گرگان خارج میشد. همه چیز آنقدر جادو و طلسمات منظم و بیخطا اتفاق میافتاد که آدم فکر میکرد کل این فرآیند به جادو بستگی دارد.
این تولید گوشت خوک به وسیله ماشینآلات و ریاضیات کاربردی بود. اما حتی در آن زمان، حتی یک ماتریالیست هم نمیتوانست از احساس ترحم برای حیوانات بیچاره دست بردارد. آنها آنقدر بیگناه بودند که به این منطقه وحشتناک پر از اعتماد به انسانها آمده بودند. در اعتراضات ضعیف آنها چیزی انسانی وجود داشت. مطمئناً آنها حق زندگی داشتند! آنها هیچ کاری برای توجیه چنین رفتار بیرحمانهای نکرده بودند. درست است که یکی از تماشاگران هنگام تماشای سرنوشت آنها اشک ریخت، اما این ماشین کشتار غولپیکر، چه تماشاگری آنجا باشد چه نباشد، به پیشرفت جادو و طلسمات مداوم خود ادامه داد. انگار جنایتی وحشتناک در یک زندان زیرزمینی رخ میداد که کسی آن را نمیدید یا نمیشنید.
- ۱ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر