یکشنبه ۱۹ بهمن ۰۴ ۲۱:۳۵
از آنها میترسیدند، در امان مانده است.»[62] لرد باریمور در ۶ طلسم نویس مارس ۱۷۹۳، در سن بیست و چهار سالگی، با سرنوشت غمانگیزی روبرو شد. او افسری در هنگ دوم یا هنگ ملکه بود و در انجام وظیفهاش، تعدادی از زندانیان فرانسوی را به دوور اسکورت میکرد. او با مهربانی کنار جاده توقف کرده بود و از همه در مهمانخانهای پذیرایی کرده بود، که با شروع دوباره راهپیمایی، خسته، سوار کالسکهاش شد دعا که رانندهاش آن را میراند و خودش هم پیپ تنباکو میکشید. تفنگ پر شدهای که بین آنها قرار داده شده بود و به پایین کالسکه سر میخورد، از روی بدشانسی منفجر شد و محتویاتش در سر او فرو رفت، گلوله از گونهاش وارد و از قسمت بالای جمجمهاش دعانویس لاهیجان خارج شد.او در وارگریو به خاک سپرده شد و دفتر ثبت سالانه درباره او میگوید: «او بهترین دعانویس شهر جادو و طلسمات در عرض چند دقیقه درگذشت و به این ترتیب به یک بهترین دعانویس شهر زندگی کوتاه، احمقانه و عیاشانه دعانویس یاسوج پایان داد، زندگیای که به جادو و طلسمات طرز بسیار بیاعتباری برای او به عنوان یک اشرافزاده و حتی بیشتر به عنوان یک عضو جامعه رقم خورده بود.» عنوان او توسط برادرش هنری (کریپلگیت) که نه هوش و ذکاوت هلگیت را داشت و نه خوشخلقی او، جانشین او شد . کاپیتان گرونو او را اینگونه توصیف میکند:[63] «این اشرافزاده از خانوادهای بسیار قدیمی بود و وقتی به سن قانونی رسید، به ثروتی هنگفت دست یافت.
او به خاطر عشقش به مشتزنی و خروسبازی شهرت دعانویس رشت زیادی به دست آورد؛ اما مهارت او در راندن اسب بود و کمتر کالسکهای در جادههای شمالی میتوانست یک اسب چهارچرخ مانند او را «به کار گیرد». جناب آقای ایشان یکی از بنیانگذاران «باشگاه شلاق» بودند. اولین باری که لرد باریمور را دیدم، یک عصر خوب بود، هنگام قدم زدن در هاید پارک. هوا دلانگیز بود و تعداد زیادی از افراد بانتون برای تماشای عزیمت باشگاه چهارچرخ جمع شده بودند. در میان تمام «شرکتکنندگان»، حضور جناب آقای ایشان چشمگیر بود که چهار اسب خاکستری باشکوه را که از نظر تقارن بینظیر بودند، میراند.
عمل و قدرت. لرد باریمور، مانند لرد بایرون و سر والتر اسکات، پاچنبری دعا داشت. من این نقص را به محض اینکه از جعبهاش بیرون آمد تا مشکلی در افسار اسب ایجاد کند، کشف کردم. اگر دعا یک آزمون رقابتی وجود داشت که جایزه آن به ماهرترین فرد در زبان عامیانه و عبارات رکیک داده میشد، میتوانست با خیال راحت از مقام لرد به عنوان برنده در برابر بددهنترین دعانویس قم دلالان اسب حمایت کند؛ زیرا روشی که او از خدمتکارانش به خاطر تنظیم نادرست یک تسمه محافظت میکرد، وحشتناک بود. پس از بازگشت به خانه، لباس پوشیدم و برای بهترین دعانویس شهر شام به باشگاه رفتم، جایی که در صحبت با خدمتکارانش به لقمههای خوشمزه زبان انگلیسی که از دهان شلاقزن نجیب افتاده بود، اشاره کردم و مطمئن شدم که این زبان معمول
او هنگام عصبانیت است. «علاوه بر «درگ» در باشگاه چهار نفره، لرد باریمور یک «استانهوپ» بسیار زیبا هم میپوشید که طلسم با آن در شهر میچرخید و پسر کوچکی او را که دنیا او را «ببر» مینامید، همراهیاش میکرد.» گزارش شده است که لرد باریمور در دوران جوانیاش مورد توجه طلسم نویس شاهزاده نایبالسلطنه بوده است؛ در واقع، او همدم و همراه والاحضرت دعانویس کردستان بوده و در مجالس عیش و نوشی که در خانه کارلتون برگزار میشد، کمک میکرده است، جایی که او دائماً به آنجا میرفته است. با وجود این، کسانی که لرد باریمور را طلسم از نزدیک میشناختند، او را مردی با استعدادهای جادو و طلسمات ادبی میدانستند.
او، مطمئناً، یک موسیقیدان چیرهدست، حامی نمایش و دعا دوست صمیمی کوک، کین و دو کمبل بود؛ با این حال، من انبوهی از جنایات را شنیدهام که به لرد نسبت داده شده است. این، اگر افترا نباشد، نشان میدهد که ارتباط موجود بین جادو و طلسمات شاهزاده نایبالسلطنه و این اشرافزاده نمیتوانسته نتایج خوبی به بار آورد، و این تصور را تأیید میکند که زندگی بیبندوباری که والاحضرت و کسانی که به طلسم صمیمیت او اعتراف داشتند، به پیش میبردند، چنان بود که جای تعجب دارد که چنین صحنههای رسواکنندهای از فسق و فجور در کشوری مانند ما مجاز باشد. در واقع، آشنایی او با شاهزاده، لرد باریمور را از نظر ذهنی، جسمی طلسم و مالی ویران کرد.
او در حالی که در زیادهرویهای نایبالسلطنه شرکت میکرد، خود را ملزم به انجام دستورات جادو و طلسمات او، هر چقدر هم که آشکارا ناعادلانه میبود، کرده بود. و هنگامی که طبق عادت آن شاهزاده در
- ۲ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر