سه شنبه ۲۰ مرداد ۰۵ | ۱۵:۵۵ ۳ بازديد
بله. آقای هاپکینز سر شام هستند. گفتند که مزاحمشان نمیشوم، اما شما طبق دستورالعملهایتان به ماه بروید، آقای کاکرین.» شیاطین کاکرین گوشی را قطع کرد و با طلسم یک بخش از ذهنش خشمگین شد. بخش دیگر - و او از آن متنفر بود - شروع شیطانی به بحث کرد که بالاخره بهتر است قبل از اینکه فکر کند قصد تحقیر او را دارد، صبر کند. از این گذشته، دستورات او باید با ملاحظهی لازم صادر شده باشد. دعانویس سیمین شهر بخش سوم از دو بخش شیاطین دیگر به شدت متنفر بود - یکی به خاطر اینکه بدون جرات صحبت کردن خشمگین شده
بود و دیگری به خاطر اینکه سعی میکرد برای عصبانی نشدنش بهانهای دعا پیدا کند. او به سمت گیشه برگشت. متصدی با صمیمیت گفت: بفرمایید! بقیهی دعانویس گروهتون سوار شدن، آقای کاکرین. بهتره عجله دعانویس کنید!برخاستن هادر پنج دقیقه.» هولدن به دعا نویسی او پیوست. آنها از دروازه عبور کردند و سوار ماشین امدادی شدند دعانویس دوگنبدان نماز خواندن که قرار بود آنها را به سمت موشک هدایت کند. هولدن با فرشتگان لحنی جدی گفت: «منتظرت بودم و امیدوار بودم نیایی. من مسافر خوبی نیستم، جد.» وسیله نقلیه کوچک به سرعت پیش رفت. برای یک مرد شهری، وسعت تاریک بندرگاه فضایی حیرتانگیز بود.
سپس دعانویس منوجان یک چارچوب فلزی عنکبوتی، کامیون حمل بار و آنها را بلعید. وسیله نقلیه متوقف شد. آسانسوری آنها را پذیرفت دعانویس و مسافتی نامحدود را در دل شب، به شیطان سمت ستارگان بالا برد. چیزی شبیه دعانویس به تختهای با نرده کناری برزنتی که در میان خلأ امتداد یافته بود. کاکرین از آن عبور کرد شماره ملا و خود شیاطین را در پایین یک رمپ مارپیچی در توسل داخل محفظه جادو مسافران موشک یافت. مهماندار به بلیطها نگاه کرد. او راه را به سمت بالا هدایت کرد و ایستاد.[صفحه شماره ملا ۹] او با لحنی حرفهای گفت: «این صندلی شماست، آقای
کاکرین. دفعهی اول من شما را با کمربند میبندم. بعداً خودتان این کار را انجام خواهید داد.» کاکرین روی یک صندلی راحتی با تشک هشت اینچی از جنس فوم دراز کشید. مهماندار بندها جفت روحی را تنظیم کرد. او افکار طلسم نویس تلخ و طعنهآمیزی به ذهنش خطور کرد. صدایی گفت: «آقای تعویذ کاکرین!» سرش را برگرداند. بابز دین، منشیاش، با چشمانی بسیار درخشان آنجا بود. او از روی صندلی فرشتگان راحتی کافر که درست ارواح روبروی صندلی او قرار داشت، طلسم به او نگاه میکرد. با رمل خوشحالی گفت: «آقای وست و آقای جیمیسون دانشمندان سید و حاجی هستند، آقای کاکرین. من آقای
بل را به عنوان نویسنده انتخاب کردم.» کوچران به او گفت: «چه پیروزی بزرگی! اصلاً فهمیدی قضیه از چه قرار است؟ چرا داریم میرویم بالا؟» بابز با خوشرویی اعتراف کرد: «نه، کوچکترین ایدهای ندارم. اما من دعا به ماه میروم! این شگفتانگیزترین اتفاقی است ذکر که تا به حال برای من افتاده است!» کاکرین شانههایش را بالا انداخت. بالا انداختن شانهها در بندهایی که او را نگه داشته بودند، راحت نبود. بابز منشی خوبی بود. او تنها کسی بود که کاکرین تا به حال داشته که سعی نکرده از موقعیتش به عنوان منشی تهیهکننده برنامه تلویزیونی «ساعت دیکیپاتی» استفاده کند.
منشیهای طلسم دیگر از نزدیکی خود به او برای انجام ماموریتهای بازیگری، رقص یا آواز در برنامههای دیگر و سطح پایینتر استفاده کرده بودند. روح معمولاً آنها کافران فقط چهار بار در انظار عمومی حاضر میشدند و سپس دوباره پشت میزهایشان مینشستند و به اجنه غیر مسلمان خاطر ذوق شهرتشان برای استفاده بیشتر به عنوان منشی لوس میشدند. اما بابز این کار را امتحان نکرده بود. با این حال، او از فرصت سفر به ماه استقبال کرده بود. یک پنل به سمت دماغه موشک - دعا انتهای بالایی این محفظه مسافر - ناگهان درخشید. حروف قرمز شعلهور روی آن نوشته شده بود:
«برخاستن، نود ثانیه . کاکرین در این فکر که حاجت گرفتن فناوری جسورانه و باورنکردنی سفر آیندهاش را حرز ممکن ساخته بود، طعم طعنهآمیزی یافت. قهرمانان با شکوه به اعماق خلأ فراتر از جو زمین قدم گذاشته بودند. مشرکان میلیونها دلار بیحساب خرج شده بود. هوش عظیم و زحمات بیپایانی صرف شده بود تا طلسم سفری به طول دویست و سی دعانویس گمیشان و شش هزار مایل از میان نیستی محض امکانپذیر شود. این باشکوهترین دستاورد علم بشر بود - رسیدن به یک قمر زمین کلیسا و ساختن یک شهر انسانی در آنجا. و برای چه؟ بدون شک برای اینکه به یک
جد کاکرین از طریق تلفن، توسط منشی کسی، دستور داده شود که برود و احضار سوار یک موشک مسافربری شود و به ماه برود. برود - چون رئیسش نتوانسته بود اعتراضی بکند.[صفحه ۱۰] شام را برای گوش دادن قطع نمیکرد - تا بتواند با
بود و دیگری به خاطر اینکه سعی میکرد برای عصبانی نشدنش بهانهای دعا پیدا کند. او به سمت گیشه برگشت. متصدی با صمیمیت گفت: بفرمایید! بقیهی دعانویس گروهتون سوار شدن، آقای کاکرین. بهتره عجله دعانویس کنید!برخاستن هادر پنج دقیقه.» هولدن به دعا نویسی او پیوست. آنها از دروازه عبور کردند و سوار ماشین امدادی شدند دعانویس دوگنبدان نماز خواندن که قرار بود آنها را به سمت موشک هدایت کند. هولدن با فرشتگان لحنی جدی گفت: «منتظرت بودم و امیدوار بودم نیایی. من مسافر خوبی نیستم، جد.» وسیله نقلیه کوچک به سرعت پیش رفت. برای یک مرد شهری، وسعت تاریک بندرگاه فضایی حیرتانگیز بود.
سپس دعانویس منوجان یک چارچوب فلزی عنکبوتی، کامیون حمل بار و آنها را بلعید. وسیله نقلیه متوقف شد. آسانسوری آنها را پذیرفت دعانویس و مسافتی نامحدود را در دل شب، به شیطان سمت ستارگان بالا برد. چیزی شبیه دعانویس به تختهای با نرده کناری برزنتی که در میان خلأ امتداد یافته بود. کاکرین از آن عبور کرد شماره ملا و خود شیاطین را در پایین یک رمپ مارپیچی در توسل داخل محفظه جادو مسافران موشک یافت. مهماندار به بلیطها نگاه کرد. او راه را به سمت بالا هدایت کرد و ایستاد.[صفحه شماره ملا ۹] او با لحنی حرفهای گفت: «این صندلی شماست، آقای
کاکرین. دفعهی اول من شما را با کمربند میبندم. بعداً خودتان این کار را انجام خواهید داد.» کاکرین روی یک صندلی راحتی با تشک هشت اینچی از جنس فوم دراز کشید. مهماندار بندها جفت روحی را تنظیم کرد. او افکار طلسم نویس تلخ و طعنهآمیزی به ذهنش خطور کرد. صدایی گفت: «آقای تعویذ کاکرین!» سرش را برگرداند. بابز دین، منشیاش، با چشمانی بسیار درخشان آنجا بود. او از روی صندلی فرشتگان راحتی کافر که درست ارواح روبروی صندلی او قرار داشت، طلسم به او نگاه میکرد. با رمل خوشحالی گفت: «آقای وست و آقای جیمیسون دانشمندان سید و حاجی هستند، آقای کاکرین. من آقای
بل را به عنوان نویسنده انتخاب کردم.» کوچران به او گفت: «چه پیروزی بزرگی! اصلاً فهمیدی قضیه از چه قرار است؟ چرا داریم میرویم بالا؟» بابز با خوشرویی اعتراف کرد: «نه، کوچکترین ایدهای ندارم. اما من دعا به ماه میروم! این شگفتانگیزترین اتفاقی است ذکر که تا به حال برای من افتاده است!» کاکرین شانههایش را بالا انداخت. بالا انداختن شانهها در بندهایی که او را نگه داشته بودند، راحت نبود. بابز منشی خوبی بود. او تنها کسی بود که کاکرین تا به حال داشته که سعی نکرده از موقعیتش به عنوان منشی تهیهکننده برنامه تلویزیونی «ساعت دیکیپاتی» استفاده کند.
منشیهای طلسم دیگر از نزدیکی خود به او برای انجام ماموریتهای بازیگری، رقص یا آواز در برنامههای دیگر و سطح پایینتر استفاده کرده بودند. روح معمولاً آنها کافران فقط چهار بار در انظار عمومی حاضر میشدند و سپس دوباره پشت میزهایشان مینشستند و به اجنه غیر مسلمان خاطر ذوق شهرتشان برای استفاده بیشتر به عنوان منشی لوس میشدند. اما بابز این کار را امتحان نکرده بود. با این حال، او از فرصت سفر به ماه استقبال کرده بود. یک پنل به سمت دماغه موشک - دعا انتهای بالایی این محفظه مسافر - ناگهان درخشید. حروف قرمز شعلهور روی آن نوشته شده بود:
«برخاستن، نود ثانیه . کاکرین در این فکر که حاجت گرفتن فناوری جسورانه و باورنکردنی سفر آیندهاش را حرز ممکن ساخته بود، طعم طعنهآمیزی یافت. قهرمانان با شکوه به اعماق خلأ فراتر از جو زمین قدم گذاشته بودند. مشرکان میلیونها دلار بیحساب خرج شده بود. هوش عظیم و زحمات بیپایانی صرف شده بود تا طلسم سفری به طول دویست و سی دعانویس گمیشان و شش هزار مایل از میان نیستی محض امکانپذیر شود. این باشکوهترین دستاورد علم بشر بود - رسیدن به یک قمر زمین کلیسا و ساختن یک شهر انسانی در آنجا. و برای چه؟ بدون شک برای اینکه به یک
جد کاکرین از طریق تلفن، توسط منشی کسی، دستور داده شود که برود و احضار سوار یک موشک مسافربری شود و به ماه برود. برود - چون رئیسش نتوانسته بود اعتراضی بکند.[صفحه ۱۰] شام را برای گوش دادن قطع نمیکرد - تا بتواند با
آموزش گامبهگام دعانویس بانه از صفر تا صد