جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ ۲۰:۵۲
گوش رسید. او بدون اینکه سرش را از روی نقشه بلند کند، فریاد زد: «اگر این کید لرد است، به او بگویید اگر به اینجا آمد، باید ساکت بماند.» اما کید بهترین دعانویس شهر لرد نبود، زیرا کید لرد نامزد دیگری داشت. آن شب، هری نقشهاش دعا را لوله کرد و به خانهی ارباب رفت. آقای لرد روی چمن ایستاده بود و به فعالیتهای یک آبپاش چرخان جدید نگاه میکرد. او با صمیمیت طلسم نویس گفت: «سلام هری، پسرم. خب، تو و گوردون دو تا جادو و طلسمات دیدهبان درجه یک هستید، نه؟ موقع پیاده دعانویس صدرا شدن خیلی بدقولی کردید!» هری گفت: «فکر کنم بتونیم پیداشون کنیم، آقای لرد.» آنها به سمت ایوان رفتند و روی دو صندلی حصیری بزرگ نشستند.آقای لرد با جدیت گفت: «من در این مورد چیزی نمیدانم، هری. میترسم که این کار خیلی سخت باشد. دکتر برنت موفق میشود همانطور که به گوردون گفتم، به شما پسرها خبر بدهد - لازم نیست از این بترسید. او یکی از پسرها را مامور میکند تا جایی - نزدیکترین ایستگاه - شما را ملاقات کند و -» «و همه آنها به ما خواهند خندید.» «به اون چه اهمیتی میدی؟» «خب، من که اینو نمیدونم، آقا، اما پیدا کردنشون خیلی جالب میشه.» «گوردون همینو میگه، اما حالا یه لحظه طلسم فکر کن پسرم. تو پیشنهاد میکنی که تو اون جنگلها پرسه بزنیم، از کوهها بالا بریم، تو باتلاقها قدم بزنیم، شاید دو هفته یا بیشتر، فقط برای لذت بردن از اینکه یه روز یواشکی دعانویس کازرون بهترین دعانویس شهر به چادرهاشون برسن و صدا
بزنن «دالی موشه». فکر نمیکنم این بازی ارزش شمع رو داشته باشه، نه؟» «بله، آقا، موافقم.» «این چیه که گرفتی؟» هری در حالی که نقشه را باز میکرد و روی زانویش پهن میکرد، پاسخ داد: «این نقشهای است که میخواهم به تو نشان دهم؛ حدس میزنم شاید گوردون تصوری داشته باشد که قرار است به کشوری مثل بهترین دعانویس شهر طبیعت وحشی آفریقا برویم، اما اوضاع به آن بدی که فکر میکردیم نیست. البته، مناطق بکری وجود دارد، اما جادهها و روستاها هم هستند، و بعد هم دریاچه دعانویس جهرم هست تا نگذارد خیلی گمراه شویم. مطمئنم که نزدیک دریاچه جادو و طلسمات کمپ پیدا میکنیم.
حالا، ایده من این است که این خط الراس را دنبال کنیم...» «کدام تپه؟» هری با مدادش اشاره کرد و گفت: «خب، همینجا.» «بهش میگی پشته؟» «بله، آقا؛ همه اینها کوه هستند، و زمینهای مرتفع کم و بیش پیوسته هستند. این طلسم نویس به ما یک دید کلی میدهد.» «حالا، بذار یه چیزی بهت بگم، پسرم. بالا رفتن از کوه جادو و طلسمات روی نقشه آسونه. اما چند تا خط منحنی کوه نیست - نه قربان - همونطور که صورتحساب شام نیست. حالا نصیحتم رو گوش کن و راه راحت و آسون رو برو. همین جا بمون تا از دکتر برنت خبری بشه.» هری اعتراض کرد: «ورزش خوبی میشود.» «میدانم، اما فرض کن نباید پیدایشان کنی؟» هری گفت: «آقای لرد، اگر من در دفترتان دعانویس مرودشت برای شما کار میکردم و از من میخواستید کاری
را انجام دهم، از من نمیپرسیدید که اگر در انجام آن شکست بخورم چه اتفاقی میافتد. انتظار داشتید که من شکست نخورم.» آقای لرد نگاهی سریع و حاکی از تأیید به پسر انداخت، اما چیزی نگفت، فقط مشغول بررسی نقشه شد. «خب،» گفت، «ببینیم میخواهی چه کار کنی.» «منظورم این است که این منطقه را بررسی کنیم، البته نه دعانویس راسک هر اینچ از آن، بلکه با علامت دادن و غیره. فکر میکنم ردی از آنها را در امتداد جادهها یا در مسیرهای جنگلی پیدا خواهیم کرد. همچنین جادو و طلسمات میتوانیم از این کوهها، به خصوص بعضی از آنها، بخش زیادی از منطقه را ببینیم.» «فرض کنید برای تماشای جایگاه تماشاگران از کوهی بالا رفتهاید و آنجا طلسم را پوشیده از بهترین دعانویس شهر طلسم نویس جنگلهای انبوه یافتهاید؟» «میتوانم از درخت بالا بروم، اما حتی
این هم لازم نیست. آقای لرد، میدانید چطور این نقشه را درست کردهاند؟ آنها افرادی را برای نقشهبرداری از منطقه فرستاده بودند. در قلهی بعضی از این کوهها حتماً چند ایستگاه نقشهبرداری دولتی قدیمی و طلسم نویس متروکه وجود دارد. اینجا کوهی دعا به نام بالد ناب هست، بنابراین از همان اول میدانیم که هیچ جنگلی روی آن نیست. اینجا اول پیت است - حدس میزنم روی اول پیت جنگلی نباشد. حالا این کاری است که میخواهم انجام دهم، آقا. من مستقیماً از آن جاده از تیکوندروگا بالا میروم و اگر بارانی نباریده باشد، میتوانم ردپای آنها را تشخیص دهم، اگر از آن سمت رفته باشند.
- ۱ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر