چهارشنبه ۰۶ اسفند ۰۴ ۱۲:۰۱
رسمیاش را مرتب کند - ایرادگیری زنانه در هر کشوری یکسان است - و طلسم نویس بعد طلسم نویس همه به دنبالش به سمت تئاتر راه افتادیم، سی کاهنهاش صفی با ابهت را در پی ما تشکیل دادند. ۳۱۹ وقتی رسیدیم، دو سوم سالن تئاتر پر بود و فکر میکنم حاضران تقریباً نماینده تمام جمعیت سالم باقیمانده دره بودند - روی هم رفته حدود چهارصد یا پانصد نفر. بدبختی، ویرانی و خرابی بالاخره بر اعصاب آهنین آنها تأثیر جادو و طلسمات گذاشته و آنها را از خویشتنداریِ به خود بالیدهشان محروم دعانویس اقبالیه کرده بود، زیرا وقتی وارد آنجا شدیم، فقط چهرههای اخمو به استقبالمان آمدند.روی سکو، در مقابل دیدگان حضار، کاتالات ایستاده بود. در سمت چپ او، اعضای مسن دادگاه به ردیف روی نیمکت طلایی خود نشسته بودند. فکر میکنم همه آنها از ورود ناگهانی کاهن اعظم شگفتزده شدند و دادگاه به ویژه آشکارا آشفته شد؛ اما کاهن اعظم فقط نگاهی سرد به دختر انداخت و پس از آن، حضور او را نادیده گرفت و شروع به سخنرانی برای مردم کرد. آما سرخ شد و چشمانش برق زد. از پلههای سکو بالا رفت و با غرور در کنار کاتالات ایستاد و چهرههای مردمی را که رو به رویش ایستاده بودند، خواند. گروه دعانویس شریفیه ما در یک طرف، در میانه صحنه و تماشاگران، به صورت گروهی باقی ماند.
باکرههای خورشید روی ردیف پایین نیمکتها نشسته بودند و با تعجب به صحنه نگاه میکردند. ۳۲۰ کاهن سخنانش را اینگونه آغاز کرد: «مردم تچا، شما را به اینجا فراخواندهام تا در مورد موضوعی بسیار مهم با من مشورت کنید - موضوعی که بر زندگی و رفاه آینده شما تأثیر میگذارد - موضوعی که باعث مرگ صدها نفر از اقوام و دوستانتان شده و شهر زیبای شما را به ویرانهای تبدیل کرده دعانویس آبیک است.» زمزمهای از خشم در میان جمعیت پیچید، اما کاتالات دستش را بالا برد و آن را ساکت کرد. او ادامه داد: «قوانین ما قرنها قدمت دارند و آنقدر جادو و طلسمات طلسم عاقلانه و عادلانه هستند که ما همیشه در پیروی از آنها موفق بودهایم.
یکی از قوانین اصلی ما این است که دختر مشروع کاهن اعظم، جادو و طلسمات که از نسل مستقیم آما اول ما است، در دره زیبای ما حکومت خواهد کرد.» حالا همه نگاهها به سمت دختر دوخته شده بود و من گیج شده بودم که چرا کشیش یاغی باید این همه به او خراج میداد. کاتالات ادامه داد: «تا چند هفته پیش، صلح و آسایش در دره تچا حکمفرما بود. ما از پاداش قرنها کار صادقانه طلسم و اطاعت از قوانین نژاد خود لذت میبردیم. سپس این غریبهها بر طلسم ما نازل شدند.» در اینجا چشمانش با شیطنت به ما خیره شد و دعانویس الوند تظاهرات وحشیانه دیگری از جمعیت آغاز شد دعا که به سرعت توسط سخنران سرکوب شد.
۳۲۱ کشیش گفت: «بدبختیهای ما از آنجا شروع شد. مادرمان، آما، که همه ما به او احترام طلسم نویس میگذاشتیم و به او اعتماد داشتیم، تحت تأثیر شیطانی این بیگانگان پلید جادو و طلسمات قرار گرفت. او سه نفر از آنها را از قربانی نجات داد و همه آنها را دوست خود کرد و آنها را بالاتر از طلسم نویس رعایای خود قرار داد. آنها دائماً بهترین دعانویس شهر به کاخ او راه دعانویس قادرآباد داده میشدند، جایی که مردان مجاز نیستند مگر برای بحث در مورد مسائل مهم دولتی با حاکم. من اعتراف میکنم که آما ما روز به روز با این غریبهها مشورت میکرد و نصیحت کاهنان وفادار و دادگاه خود را نادیده میگرفت و بدین ترتیب فجایع بیشماری را بر ما وارد میکرد.
طبق قوانین ما، هر بیگانهای که جرات کند به تچا تجاوز کند، باید کشته شود. با این حال، آما آنها را دوست و مشاور خود کرده است. شما نتیجه را میدانید. مرگ و ویرانی برای مردم ما و افتخار طلسم و برتری برای دشمنان ما.» انفجار دیگری از خشم به استقبال این سخنرانی تند و آتشین آمد، اما اکنون کاهن اعظم قدمی به جلو گذاشت و با حرکتی شاهانه دستش را بالا برد که گویی با جادو آشوب را فرو نشاند. ۳۲۲ بهترین دعانویس شهر او با صدای رسایش گفت: «مردم تچا، شما به دروغها و پیشنهادهای شیطانی گوش میدهید. این غریبهها حتی زمانی که شما به دنبال مرگ آنها بودید، از شما در برابر آسیب دفاع کردهاند.
- ۳ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر