دعانویس خنج

مثل یک مقبره بود. به همان اندازه ساکت و عجیب و غریب و وهم‌آلود بود، و علاوه بر این، به همان اندازه کپک‌زده و غبارآلود که قرار است جادو و طلسمات مقبره باشد. دعا مارک میز را با آن همه ظرف‌های عجیب و غریبش بررسی کرد. همه‌شان پر از گرد و غبار بودند؛ روی بعضی‌هاشان درپوش داشت و وقتی مارک آنها را بلند کرد، دید که آنها هم دعا خالی هستند، اما به خاطر آن. انگار همه جا پر از گرد و غبار بود. دیویی با صدای هیجان‌زده‌ی «بگو!» مارک را از اکتشاف جالبش به یاد آورد. دیویی به ... خیره دعانویس خنج شده بود.[36] طلسم دیوار را دید، و همین که بقیه به سمتش دویدند، بدون هیچ حرفی به روبرویش اشاره کرد.

تقویمی آنجا آویزان بود. و مثل روز، نوشته روی آن هنوز روشن بود - سه‌شنبه، هجدهم ماه مه، هزار و هشتصد و چهل و هشت! آن هفت نفر آنقدر گیج شده بودند که نمی‌توانستند بهترین دعانویس شهر حرفی بزنند. در سکوت به طلسم نویس یکدیگر خیره شدند و سپس به راه خود ادامه دادند. چیز بعدی که توجه آنها را جلب کرد، یک میز کار دراز در یک طرف بود. مارک تعجب کرد که چطور ممکن است آن چیز از طریق دهانه وارد شده باشد، تا اینکه جعبه‌ای از ابزار را در جادو و طلسمات یک طرف دید که نشان می‌داد ممکن است دعانویس فراشبند در داخل ساخته شده باشد.

انواع ابزارهای عجیب و غریب روی میز، قالب‌ها، قالب‌ها و ابزارهایی که هیچ‌کدام از آنها نمی‌شناختند، وجود داشت. در نزدیکی آن یک آهنگری و یک جفت دم کوچک، یک دیگ فلزی که زمانی مذاب بود و اکنون سرد و پوشیده از گرد و غبار بود، در کنار آن قرار داشت. دعا همچنین میله‌هایی از آنچه بهترین دعانویس شهر جمعیت متحیر آن را سرب می‌دانستند، وجود داشت. دعانویس صفاشهر کشف این موضوع به عهده‌ی کشیش خردمند گذاشته شد. کشیش یکی از قالب‌هایی را که روی میز دید، برداشت. با کنجکاوی به آن خیره شد، گرد و غبار طلسم نویس را پاک کرد و فلز را تمیز کرد.

سپس، در حالی که با هیجان زیر لب غرغر می‌کرد، به سمت یکی از گوشه‌های غار که خاک رس نرم روی زمین بود، جادو و طلسمات رفت و مقداری از آن را برداشت و فشار داد.[37] آن را در قالب ریخت. او آن را، که تصویری کامل از یک اسکناس نیم دلاری ایالات متحده بود، جلوی همراهان وحشت‌زده‌اش گرفت؛ و فقط دو کلمه برای توضیح گفت. او گفت: «آقایان، جاعلان!» دعانویس کوار میزان هیجانی که این اتفاق ایجاد کرد را می‌توان به راحتی طلسم تصور کرد. لانه‌ی جاعلان! و آنها در آن بودند! تگزاس تپانچه‌اش را محکم‌تر در دست گرفت و با احتیاط به اطرافش خیره شد.

اما سرخپوست بیچاره، به سادگی روی زمین نشست دعا و از طلسم نویس حال رفت. مارک بالاخره گفت: «رفقا، من می‌گویم بررسی این مکان را تمام کنیم و برویم بیرون. من از اینجا خوشم نمی‌آید.» هیچ‌کدامشان این کار را نکردند، و از گفتنش هم ابایی طلسم نویس نداشتند. هیچ چیز جز کنجکاوی، و این واقعیت که از نشان دادن ترسشان شرم داشتند، مانع از فرارشان تا آخرین لحظه نمی‌شد. در واقع، پیشروی‌شان با ترس و تردید همراه بود. آنها تقریباً به انتهای غار رسیده بودند. می‌توانستند دیوارهای شیب‌دار به هم و دعانویس لامرد سقف شیب‌دار به سمت کف را ببینند. نور چراغ در آن زمان دور و کم‌نور بود و آنها نمی‌توانستند خیلی واضح ببینند.

اما یک چیز را دیدند که باعث تعجب و نگرانی‌شان شد. انتهای آن غار یک در آهنی سنگین بود که طلسم محکم بسته شده بود! [38]در آن لحظه فقط یک فکر از ذهن هر هفت نفر گذشت. پول! اینجا جایی بود که مردان آن را در آن گاوصندوق محکم قفل شده نگه می‌داشتند. دیویی زیر لب غرغر کرد: «خداحافظ! من می‌گم برگردیم.» بیشترشان می‌خواستند، و با عجله این کار را می‌کردند. اما دو نفر از آنها قصد این کار را نداشتند؛ یکی تگزاسیِ ماجراجو و بی‌پروا بود و دعا دیگری مارک. دومی طلسم نویس با آرامش گفت: «ببخشید که وارد شدم.

اما حالا که اینجا هستم، می‌خواهم ماجرا را تا آخر ببینم. می‌خواهم این غار را بگردم و بفهمم کل ماجرا یعنی چه. چه کسی کمکم می‌کند آن در را باز کنم؟» گروه هفت نفره به هیچ وجه ترسو نبودند. آنها بیش از هر گروه مردمی که وست پوینت تا به حال دیده بود، دست به اعمال وحشیانه زده بودند. اما در این سیاه‌چاله رمز و راز، که یادآور جنایتکاران درمانده بود و هیچ کس نمی‌دانست چه چیز دیگری، جای تعجب نبود.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.