دوشنبه ۰۴ اسفند ۰۴ ۱۱:۴۴
آن طرف تکان میدهد که اغلب حال و هوایش را به من میگوید؛ اما او عادت دارد تا زمانی که کاملاً طلسم نویس تصمیم نگرفته، جلوی حرف زدنش را بگیرد، و بعد از آن تکان دادنش خیلی سخت است. خوشبختانه، فکر کردم، حالا دیگر آن پا نشان نمیداد که خیلی آشفته است. در واقع به نظر میرسید که به اجرای ستوان علاقهمند است و در حال حاضر داشت به آرامی آن را در ذهنش مرور میکرد. عمو نابوت شروع کرد: «فکر میکنم آقا، دوست دارید شما را در ساحل، نزدیک جایی که میتوانید افراد چاکا را پیدا کنید، پیاده دعانویس برازجان کنیم. این کار طلسم را خواهیم کرد.اما از آنجایی که منتظریم تا شما را سوار دعا کنیم، وقتی آمادهی ترک کار شدید، فکر کردن به این جادو و طلسمات موضوع سخت است، جادو و طلسمات چون هیچکس نمیداند این کار چقدر طول میکشد، یا اصلاً میتوانید فرار کنید یا نه.» ۴۸ آقای آلرتون فوراً جواب نداد. وقتی این کار را کرد، صدایش کمی میلرزید، انگار موضوعی که میخواست مطرح کند برایش از اهمیت حیاتی برخوردار بود. او خطاب به همه جادو و طلسمات ما گفت: «آقایان، میخواهم پیشنهادی به شما بدهم و امیدوارم قبل از رد کردن آن، با دقت بررسی کنید. ثروت بیشماری در شهر دورافتاده تچا وجود دارد. اگر طلسم نویس قرار است برای غارت به آنجا برویم، بهتر است به اندازهای برداریم دعانویس چهارباغ که همه ما ثروتمند شویم.
با این حال، ایده من این نیست که بهترین دعانویس شهر آن مردم باستانی را غارت کنیم، بلکه میخواهم بخشی از طلا و جواهرات آنها را به شیوهای عادلانه به دست آوریم. آنها یک خرافه باستانی دارند که اگر یک مرد سفیدپوست پناهگاه آنها را کشف کند، ارباب آنها خواهد شد - تنها از نظر قدرت پس از خدای خورشید. حتی کاهنان نیز باید در مقابل او تعظیم کنند و برتری دعانویس شهر بابک او را بپذیرند. آنها معتقدند که چنین مرد سفیدپوستی که قادر به نفوذ به شهر آنها دعا باشد، موجودی برتر خواهد بود و از نظر هوش از آنها بهترین دعانویس شهر برتر است.
طلسم نویس زیرا شهر آنها با دقت از هرگونه نفوذ احتمالی محافظت میشود. «این داستان ممکن است درست باشد یا نباشد؛ با این حال، بدون دانستن هیچ چیز قطعی در مورد شهر یا مردمی که قرار است به دیدارشان برویم، هم من و هم چاکا منطقی میدانیم که فرض کنیم این نژاد منزوی، که از بقیه جهان بهترین دعانویس شهر و پیشرفتهایش جدا افتاده و از طلا و جواهرات به جز زیباییشان بیزار است، ممکن است از برخی از خرت و دعا پرتهای راحت و زیبا و اختراعات مدرن که برای ما بسیار رایج و ارزان هستند، خوشحال شود. دعانویس بیدستان بنابراین من در سینههایم گنجینهای از چیزهای جدید گذاشتهام که برای مبادله با طلا و یاقوت ارائه خواهم داد و بدین ترتیب گنج مورد نظر را از راه مشروع به دست طلسم نویس خواهم
آورد.» پدرم با تکان دادن سر به نشانهی تأیید اظهار داشت: «به نظر منطقی و هوشمندانه هم میآید.» آرچی اعلام کرد: «من خودم کلی مهره و جواهرات ارزان قیمت توی کشتی دارم. شاید بتوانیم آنها را با هم معاوضه کنیم.» جو پاسخ داد: «فکر نمیکنم کسانی که یاقوت و طلا دارند، به جواهرات ارزان قیمت اهمیت بدهند.» ۵۰ آلرتون گفت: «ایده اولیه من این بود که به تنهایی با چاکا به میان قومش بروم و آنها ما را تا محله شهر پنهان همراهی کنند. در آنجا من و چاکا تلاش میکردیم از دست نگهبانان فرار کنیم و با استفاده از وسایلی دعانویس مهرگان که بعداً برای شما توضیح خواهم داد، وارد شهر شویم.
اما هر چه بیشتر در مورد این ماجراجویی فکر کردهام، به نظرم خطرناکتر میرسد که اگر دو نفر این کار را انجام دهند. حقیقت این است که من مقدمات نسبتاً مفصلی را برای تحت طلسم تأثیر قرار دادن این ملت ناشناخته فراهم کردهام و به کمکی بیشتر از چاکا و رفقای باهوشتری از ایتزاکس بومی خشن نیاز دارم. مطمئنم اگر شش رفیق سفیدپوست شجاع و قابل اعتماد داشتم که حاضر بودند هر جایی دنبالم بیایند، شانس موفقیت بسیار بیشتر میشد.» فریاد زدم: «اینم یکی، ستوان!» و از طلسم نویس جا پریدم و دستم را به سمتش دراز کردم. «منو به عنوان داوطلب قبول میکنی؟» جو با آرامش گفت: «خب، اگر سم برود، طلسم البته که من و آرچی هم با او میرویم.» آرچی با تنبلی سر تکان داد: «مطمئناً.» آلرتون هنگام
- ۳ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر