سه شنبه ۲۸ بهمن ۰۴ ۱۱:۴۵
برنت خندید و گفت: «منم همینو میگم.» هاروی گفت: «اگر قرار است کاری انجام شود، من انجامش میدهم.» و همینطور به راه رفتن دور و بر ایستگاه ادامه داد. وارد گفت: «برنت، تو باید کسی دعانویس رامشیر باشی که حرف میزند.» برنت گفت: «چه فرقی میکند؟» بعد زنگ زد: «هی، هاروی، میدانی چه شمارهای را باید بپرسم؟» «ازش میپرسم چه شمارهای داره. یه شماره خوب انتخاب میکنم.» برنت به او گفت: «اگر مشکلی طلسم نویس نیست، به آنها بگو که ما جادو و طلسمات به کارناوال گرینویل میرویم. به آنها بگو که حدود ساعت یازده به خانه خواهیم رسید.» هاروی صدا زد: «بهتره دوازده تا باشه، هی؟» «من یکی میزنم، این طوری راحتتر میتونم به خاطر بسپارمش.» برنت صدا زد: «گفتم یازده، برای لیدز دو و هفت درخواست بده.» هاروی دوباره صدا زد: «بسیار خب،دکتر گیلونگ پیر.» وارد گفت: «این درست مثل اونه. جادو و طلسمات اون حتی شماره تلفن اردوگاه رو هم نمیدونه.» همه ما روی نردههای روبروی ایستگاه نشستیم و منتظر ماندیم. فصل بیست و چهارم فلاپر و فلاپر چیزی حدود یک دقیقه بعد، هاروی با یک نوع جهش، جست و طلسم خیز عجیب و غریب که همیشه دارد، از ایستگاه بیرون آمد. او همیشه این کار را دعانویس باغ ملک میکند. دستش را بالا آورد و هنگام عبور از کنار تابلوی تلفن، آن را محکم چرخاند. هاروی چشمان براق عجیبی داشت؛ همه دیدهبانها این را میگفتند. نمیدانم چه چیزی در مورد دعا آنها وجود داشت. رنگشان خاکستری و درخشندگی دعا وحشتناکی داشتند.
آن شب وقتی او به سمت ما میآمد، متوجه آنها شدم. او میخندید و گفت: «بسیار خب...» برنت از او پرسید: «چی گفتند؟» هاروی دوباره گفت: «خیلی خب...» برنت از او پرسید: «با کی صحبت کردی؟» «با کی حرف بزنم؟» «بله.» هاروی با کمی بیخیالی گفت: «اوه، من با یک نفر، یک دیدهبان، صحبت کردم.» برای چند ثانیه به نظرم رسید که برنت خودش به ایستگاه دعانویس شیبان خواهد رفت. اما حدس میزنم طلسم نمیخواست احساسات هروی را جریحهدار کند. فقط گفت: «اسمش چی بود؟» هروی با همان حالتِ بیخیالی همیشگیاش گفت: «اسمش؟ ببینم، اسمش ویلکینز بود. گفت به نگهبانها میگوید.» هروی همیشه با مسئولین طلسم نویس نگهبانهای کمپ تمپل تماس میگرفت.
هر چه بیشتر میدانست که ما از این کار خوشمان نمیآید، بیشتر این کار را میکرد. برنت با لحنی جدی گفت: «با یه پیشاهنگ به اسم ویلکینز حرف زدی و بهش گفتی که قراره بریم کارناوال و حدود ساعت یازده برمیگردیم؟» «دقیقاً، دقیقاً.» «و او گفت که به مدیریت اطلاع میدهد؟» «دقیقاً، دقیقاً.» «اصلاً چی گفت؟» «گفت 'باشه.' شرط میبندم اگه یه پرش حسابی بکنم دعانویس شادگان میتونم اون تابلو تلفن رو از جاش بکنم پایین.» برنت گفت: طلسم نویس «خیلی خب، بیا برای کارناوال تلاش کنیم. تابلو رو همونجا بذاریم.» هاروی گفت: «دقیقاً همینطوره که شما میفرمایید، دکتر.» تمام مسیر تا کارناوال، برنت کمی ساکت بود.
اما هروی، او باید نگران باشد. او داشت یک جور سرعت جدید برای دیدهبانی انجام میداد، خیلی خندهدار بود. چیزی که مانع هوشیاری و نگرانی برنت میشد، در کارناوال اتفاق افتاد. بعد از آن همه چیز دوباره درست به نظر میرسید. همه چیز به خاطر طلسم نویس پی-وی بود. کارناوال سمت چپ جاده بود، اما حدس میزنم چون گرسنه بودیم، به بهترین دعانویس شهر هر دعانویس هندیجان حال به آنجا میرفتیم. برنت گفت هر بندری که طوفانی باشد. کمی سوسیس خوردیم و، به به، خوشمزه شدند. برنت از آنها پذیرایی کرد. کلی از مردم شهر توی اون کارناوال بودن، چون گرینویل یه جورایی شهر جوونیه.
یه دبیرستان بالای تپه داره. فکر کنم برای همینه که بهش میگن «بالا». بهترین دعانویس شهر فیلم و همه چی داره. در مزرعهای که کارناوال در آن برگزار میشد، یک تابلوی قدیمی بود که روی آن نوشته شده بود زمین برای فروش . این نشان میدهد که گرینویل چقدر مهم است. آنها فکر میکردند بهترین دعانویس شهر مالک زمین طلسم هستند. مزرعه کاملاً مرتب بود و غرفههای زیادی و یک چرخ و فلک و نمایشهای ده سنتی و از این قبیل چیزها وجود داشت. افراد زیادی آنجا پرسه میزدند. در حاشیه مزرعه، نزدیک جایی که جاده بود، دو یا سه خانه بود. مردهایی روی ایوان پشتی آن خانهها چیزهایی میفروختند.
روی یکی از آنها تابلویی بود که روی آن نوشته شده بود وافل داغ و عسل، ۱۵ سنت . سه یا چهار میز روی ایوان و نوعی پیشخوان داخل آن بود. یک مرد چاق آنجا بود که حدس میزنم صاحب آنجا بود. او یک پیشبند سفید بزرگ پوشیده بود.
- ۴ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر