دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ ۱۵:۱۸
سختی میدانست پیشاهنگ است یا نه) نتوانست در برابر این حرکت برادرانه مقاومت کند. و بنابراین، به شیوهی پیشاهنگان، با پسری دست داد که بهترین دعانویس شهر زمانی جانش را با شاهکاری که در گوش تمام روستا طنینانداز شده بود، نجات داده بود. ویلفرد گفت: «نمیدانم چه کار خواهم کرد، شاید بیایم.» منظورش این بود که اگر توانایی مالی داشته باشد، سعی میکند بیاید. «به هر حال، سلام مرا به پدر و مادرت برسان. میدانم که دوست دارم دوباره در ساحل زندگی کنم.» «الک سیاه رو یادت هست که هات دعانویس هیدج داگ میفروخت؟ هنوز اونجاست. میخوام بهش بگم که با موش آبی آشنا شدم.یادت نیست اون بود که این اسم جادو و طلسمات رو از اول گذاشت؟» ویلفرد گفت: «به او بگو که سلام رساندم.» او نمیتوانست از این آشنای قدیمی که شادترین روزهای طلسم زندگی جوانیاش، روزهای لذت و موفقیت و پیروزی را به یاد میآورد، جدا شود. او دلتنگ کلبه کوچک نزدیک ساحل بود، جایی که او و آردن در کودکی در آن بازی میکردند، و دلتنگ موجهای خروشانی که در آنها احساس راحتی میکرد. به نظر میرسید که با رفتن آلیسون بری، آخرین نشانههای امید و شادی نیز از او رخت بر میبست. او نمیتوانست تکان بخورد. بنابراین اول آلیسون را رها کرد و او را تماشا کرد که در اطراف غرفه میچرخید، برمیگشت تا تصوری عجیب از سلام نظامی را به نمایش بگذارد دعانویس قیدار و با خوشحالی دستش را تکان دهد.
سپس گرگ خاکستری که زندگی شاد و پیروزمندانه جوانی خود را مدیون این پسرک درمانده و بیامید، بدون حتی لباس نظامی بود، دعا رفته بود. ویلفرد در میان جنگل سرگردان شد و از اردوگاه دور شد. حالا باید چه کار میکرد؟ در هر صورت میخواست تنها باشد. در طلسم سکوت، صدای ضربههای چکش را از دور میشنید و از بالای بلندی که روی آن ایستاده بهترین دعانویس شهر بود، به آن سوی دریاچه نگاه کرد، جایی که چهرههای کوچکی در حال حرکت بودند. صدای ضربهها با فاصله محو میشد و هر ضربه به دلیل پژواک، دعانویس خرمدره دو برابر به نظر میرسید. او عینک اپرایش را بیرون آورد و با نگاه به ساحل دورتر، متوجه شد که آنها مشغول چیزی هستند که به نظر یک شناور طلسم خشن میرسید.
شناگران از این شناور مسابقه خود را به سمت ساحل اردوگاه آغاز میکردند. مقدمات در حال انجام بود. او روی صخرهای نشست، کاملاً پریشان. نگاه طنزآمیز و فیلسوفانهاش حالا کمکی به او نمیکرد. سرنوشت علیه او بود - او شکست طلسم نویس خورده بود. او نمیتوانست در این مسابقه شنا کند. طرز کار ذهنش عجیب بود. او معتقد بود که پاپ وینترز پیر مجبور شده است سر راهش قرار بگیرد تا او را در عمل به قولش به مادرش تقویت کند. شاید او ضعیف میشد - فقط شش روز از بیست و پنجم تا اول فاصله داشت - دعانویس حمیدیه بنابراین جادو و طلسمات به او وظیفهای جدی داده شده بود که در روز مهم مسابقه اجرا کند.
همه چیز از قبل تعیین شده بود. خب، تا زمانی که تعهدش در راستای اعمال ساده و مهربانانه - وفای به عهد، انجام کارهای نیک - بود، از هرگونه فکر و خیال در مورد طلسم کارهای خارقالعاده دست میکشید. از مانور زیرکانهی مشیت الهی که دلیل بیشتری برای وفای به عهدش به او میداد، رنجیده بود. دعا گفت: «به هر حال قصد داشتم به عهدم وفا کنم.» حالا در تصمیمش بسیار لجباز شده بود. هیچ چیز او را طلسم وادار به زیر پا گذاشتن قولش نمیکرد، او تا آخر عمر به قولش عمل میکرد، درست همانطور که یک مرد دعانویس گتوند صادق، روز حساب، بدهیاش را طلسم نویس پرداخت میکند .
و اجازه نمیداد بدشانسیاش او را مجبور کند که بگوید «مشکل قلبی» دارد. او در این اواخر «خود را به مریضی نمیزد». ویلفرد کاول کاملاً همین بود. با خودش گفت: جادو و طلسمات «به هر حال، یک چیز هست که دیگر نمیخواهم. چیزی درست مثل همان که برای مادرم بدشانسی آورد. برادرم ربوده شد جادو و طلسمات جادو و طلسمات و پدرم مرد و ما پولمان را از دست دادیم. دیگر این سنجاقِ سرزنششده را نمیخواهم - تا زمانی که نتوانم شنا کنم یا هیچ کار دیگری انجام دهم. من به بدشانسی اعتقاد دارم، برایم مهم نیست بقیه چه میگویند. از وقتی اینجا هستم، برایم بدشانسی آورده، مطمئنم.
من به حرف مردم باور دارم - اینکه آنها بدشانس هستند.» با اخم، سنجاق روسری عقیق را از کراواتش بیرون کشید و میخواست آن را از خودش به زیر بوتههای انبوه بیندازد. با ناامیدی بدبینانهای در صدایش گفت:
- ۶ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر