جمعه ۲۴ بهمن ۰۴ ۱۵:۳۴
چی میگم؟» مرد بیرون رفت و در را پشت سرش قفل کرد؛ و یورگیس که به اندازه او تیزبین بود، دید که طلسم او کلید را از در بیرون آورد تا از سوراخ کلید به داخل نگاه کند. استاد فردریک حالا توجهش را به میز ناهارخوری معطوف کرد و گفت: «خب، بذار زنگ بزنم!» یورگیس با تردید به او نگاه کرد. دیگری فریاد زد: «بخور! بنشین، چکمهی پیر!» یورگیس پرسید: «چیزی نمیخوری؟» «گرسنه نیستم، فقط تشنهام. کیتی به من شیرینی داد - تو فقط ادامه بده!» سپس یورگیس بدون بهترین دعانویس شهر هیچ بحث دیگری شروع دعانویس بندرعباس کرد. او همزمان با چاقو و چنگال غذا را در دهانش میگذاشت.او طوری غذا میخورد که انگار یک سال تمام غذا ندیده است. دیگری با تعجب به او جادو و طلسمات نگاه کرد و از طلسم نویس او خواست که با او ملاقات کند: "فقط ولش کن!" سپس بطری را به یورگیس داد. گفت: «و حالا بنوش.» و یورگیس بطری را گرفت و آن را به سمت دهانش برد، و آن مایع شگفتانگیز و غیرزمینی از گلویش پایین رفت، تمام اعصابش را به ارتعاش درآورد و ذهنش را از شادی و آرامش پر بهترین دعانویس شهر کرد. بطری را تا آخرین قطره سر کشید و سپس یک «آ... آه!» طولانی سر کشید. فردی دعانویس قشم با علاقه گفت: «این چیز خوبیه، مگه نه؟» او به پشتی صندلیاش تکیه داده بود، دست به سینه پشت گردنش بود و به یورگیس خیره شده بود.
و یورگیس با دقت به او نگاه کرد. مرد بهترین دعانویس شهر جوان لباس شب بینقصی پوشیده بود و بسیار خوشقیافه به نظر میرسید - پسری خوشقیافه، با فرهای طلایی و سری شبیه آنتینوس. او با لبخندی خودمانی جادو و طلسمات به یورگیس نگاه کرد و دوباره با صراحتی کودکانه شروع به پرحرفی کرد. این جادو و طلسمات بار ده دقیقهای صحبت کرد و در این حین دعانویس هرمز تمام تاریخچه خانوادهاش را برای یورگیس تعریف کرد. برادر بزرگترش چارلی عاشق دختر صادقی شده بود که نقش «چشم کوچولوی پرستاره» را در «خلیفه کامچاتکا» بازی میکرد. او قبلاً در شرف ازدواج با او بود، اما «فرماندار» قسم خورده بود که او را از ارث محروم کند و مبلغ زیادی پول به او داده بود تا با طلسم آن، پاکدامنیِ آسیبدیدهی «چشم کوچولوی پرستاره» را جبران کند.
حالا چارلی از مدرسه مرخصی گرفته بود و با یک اتومبیل خوب خود را تسلی داده بود تا ماه عسل از دست رفته را جبران کند. «فرماندار» قصد داشت یکی دیگر از فرزندانش، خواهر گوندولن، را از ارث محروم کند، زیرا او با یک مارکی ایتالیایی با فهرستی طولانی از عناوین و سابقه در دوئل ازدواج کرده بود. آنها در قلعه مارکی زندگی میکردند جادو و طلسمات - یا بهتر دعانویس خرم آباد است بگوییم تا دعا زمانی جادو و طلسمات که مارکی یک روز بشقاب غذا را روی سر همسرش انداخت، زنده بودند؛ سپس او برای پدرش تلگراف زد و درخواست کمک کرد و آن آقا پیر با عجله به کنتس خود آموخت که در قلبش چه چیزی درست است.
بنابراین فردی تنها ماند، با دو هزار دلار پول توجیبی ناچیز. فردی هیجانزده بود و جدی فکر میکرد - اگر نمیتوانستند آنها را به یک پایان طلسم خوش برسانند، میخواست بدون دردسر بیشتر با «کیتی» ازدواج کند و بهترین دعانویس شهر ببیند پدرش در مورد آن چه فکر میکند. به این ترتیب، مرد جوان خوشبرخورد آنقدر پرحرفی کرد تا تمام قوای تحلیلرفتهاش تحلیل رفت. دعانویس آمل شیرینترین لبخندش را به یورگیس زد طلسم نویس و چشمانش را خوابآلود بست. سپس دوباره آنها را باز کرد و یک بار دیگر لبخند زد، تا اینکه آنقدر محکم بسته شدند که دیگر باز نشدند. یورگیس چند دقیقهای کاملاً بیحرکت نشست و به همراهش که پشت میز نشسته بود نگاه کرد.
خودش هم از شامپاینی که نوشیده بود کاملاً مست شده بود. یک بار تکانی خورد، اما ناگهان سگ غرغر کرد؛ و بعد از آن کاملاً بیحرکت نشست و به زحمت جرأت نفس کشیدن داشت - تا اینکه در ورودی بیصدا باز شد و پیشخدمت وارد شد. او با نوک پا بهترین دعانویس شهر به یورگیس دعا نزدیک شد و با خشم به او خیره شد؛ یورگیس نیز به نوبه خود از جایش بلند شد و از او دورتر و دورتر شد. سرانجام به دیواری رسیدند و سپس پیشخدمت در را نشان داد و زمزمه کرد: «از اینجا برو بیرون!» یورگیس لحظهای مردد ماند و نگاهی به فردی انداخت که آرام خرناس میکشید.
- ۶ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر