پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ | ۲۱:۰۱ ۱۸ بازديد
وارد شود؛ از وجود یک انسان، باید آن جوهرهای که انسانها شیاطین روح مینامند، بیرون کشیده شود و به جای آن (زیرا در طرح جهان هیچ اتاق دعا خالی وجود ندارد)، به جای آن چیزی وارد میشود که لبها به سختی میتوانند آن را بیان کنند، چیزی که ذهن مذهب نمیتواند بدون وحشتی وحشتناکتر از خود مرگ تصور کند. و وقتی این را فهمیدم، همچنین دانستم که این سرنوشت بر سر چه کسی خواهد آمد؛ به چشمان همسرم نگاه کردم. حتی در آن ساعت، اگر بیرون میرفتم و طنابی برمیداشتم و خودم را دار میزدم، ممکن بود فرار کنم، و
او نیز، اما به هیچ طریق دیگری. سرانجام همه چیز را به طلسم نویس او گفتم. او لرزید و گریه کرد و از مادر مردهاش کمک خواست و از من پرسید که آیا رحم ندارم و من فقط توانستم آه بکشم. چیزی از او فرشته پنهان نکردم؛ به او گفتم که چه خواهد شیطان شد و چه چیزی وارد جایی که زندگیاش بوده است، خواهد شد؛ از همه شرم و همه وحشت برایش گفتم. شما که وقتی مردم این را خواهید خواند شماره ملا - اگر واقعاً اجازه دهم این نوشته باقی بماند - شما که جعبه را باز جفر کردهاید و
فرشتگان دیدهاید چه چیزی آنجاست، اگر میتوانستید بفهمید چه چیزی در آن عقیق پنهان است! یک شب همسرم به آنچه از او خواستم کیمیاگری رضایت داد، با اشکهایی که از طلسم صورت زیبایش جاری بود و شرم مشرکان داغی که بر گردن و سینهاش سرخ شده بود، رضایت داد و پذیرفت که این کار را برای کافران دعانویس من انجام دهد. پنجره را علوم غریبه باز کردم و برای آخرین بار با هم به آسمان و زمین تاریک نگاه کردیم. شبی دعانویس پرستاره بود و نسیم دلپذیری میوزید و من او را از لبهایش بوسیدم و اشکهایش بر صورتم جاری شد.
آن شب او به آزمایشگاه من آمد و در آنجا، با کرکرههای قفل شده و نرده کشیده شده، با پردههای ضخیم و کشیده شده دعانویس مراغه تا حتی ستارهها از دید آن اتاق پنهان شوند، در حالی که بوته هیس میکرد و روی چراغ دعانویس میجوشید، ارواح من کاری را که باید انجام میشد انجام دادم و چیزی قدیس علوم غریبه را که دیگر زن نبود بیرون آوردم. اما سنگ عقیق روی میز شعلهور بود و با نوری میدرخشید که چشمان هیچ بشری تا به حال به آن خیره طلسمات نشده بود، و پرتوهای شعلهای که درون آن بود، برق میزد و
میدرخشید و حتی تا قلب من هم میتابید. همسرم فقط یک چیز از من خواسته بود؛ اینکه وقتی بالاخره به آنچه به او گفته بودم، رسید، او را بکشم. من به این شماره ملا قول وفا کردهام.احساس کردم صورتم سفید شده و قلبم هنوز درون من است. اما قدرت عقبنشینی، قدرت ایستادن در برابر درهایی که اکنون کاملاً پیش رویم باز شده بودند و وارد دین نشدن، مدتها پیش وجود نداشت؛ راه بسته بود و من فقط میتوانستم به جلو بروم. موقعیت من به حرز همان اندازه ناامیدکننده ابجد بود که زندانی در سیاهچالی مطلق، که تنها نورش اجنه غیر مسلمان نور سیاهچال
بالای سرش است؛ درها بسته بودند و فرار غیرممکن بود. آزمایش پس از آزمایش دعاگر همان نتیجه را پیشینه تاریخی داد، و من دعانویس جنت آباد میدانستم، و حتی با عبور این فکر از ذهنم، منقبض میشدم، که در کاری که باید انجام دهم باید عناصری وجود داشته باشد که هیچ آزمایشگاهی نمیتواند آنها را فراهم کند، که هیچ ترازویی هرگز نمیتواند آنها را اندازهگیری اعمال صالح کند. در آن کار، که حتی من شک داشتم که با زندگی از آن فرار کنم، خود زندگی باید وارد شود؛ از وجود انسانی ابطال کردن جادو جفت روحی کافر باید آن جوهرهای که انسانها روح مینامند، بیرون کشیده شود،
و به جای آن (زیرا در روح طرح جهان هیچ اتاق خالی وجود ندارد)، به جای آن چیزی وارد میشود که لبها به سختی حاجت گرفتن میتوانند مقدس آن را بیان کنند، چیزی که ذهن نمیتواند بدون وحشتی وحشتناکتر از وحشت خود مرگ تصور کند. و وقتی این را فهمیدم، میدانستم که این سرنوشت بر سر چه دعانویس جلفا دعانویس کسی خواهد آمد؛ به چشمان همسرم نگاه فرشتگان کردم. حتی در آن ساعت، اگر بیرون میرفتم و طنابی برمیداشتم و تعویذ خودم را دار میزدم، شاید میتوانستم فرار کنم، دعانویس حسن آباد و او هم، اما به هیچ طریق دیگری. بالاخره همه چیز را
برایش موکل جن تعریف کردم. او لرزید و گریه کرد و از مادر مرحومش کمک خواست و از من پرسید که آیا رحم ندارم و من فقط توانستم آه بکشم. هیچ چیز را دعا از او پنهان نکردم؛ به او گفتم که چه خواهد شد
او نیز، اما به هیچ طریق دیگری. سرانجام همه چیز را به طلسم نویس او گفتم. او لرزید و گریه کرد و از مادر مردهاش کمک خواست و از من پرسید که آیا رحم ندارم و من فقط توانستم آه بکشم. چیزی از او فرشته پنهان نکردم؛ به او گفتم که چه خواهد شیطان شد و چه چیزی وارد جایی که زندگیاش بوده است، خواهد شد؛ از همه شرم و همه وحشت برایش گفتم. شما که وقتی مردم این را خواهید خواند شماره ملا - اگر واقعاً اجازه دهم این نوشته باقی بماند - شما که جعبه را باز جفر کردهاید و
فرشتگان دیدهاید چه چیزی آنجاست، اگر میتوانستید بفهمید چه چیزی در آن عقیق پنهان است! یک شب همسرم به آنچه از او خواستم کیمیاگری رضایت داد، با اشکهایی که از طلسم صورت زیبایش جاری بود و شرم مشرکان داغی که بر گردن و سینهاش سرخ شده بود، رضایت داد و پذیرفت که این کار را برای کافران دعانویس من انجام دهد. پنجره را علوم غریبه باز کردم و برای آخرین بار با هم به آسمان و زمین تاریک نگاه کردیم. شبی دعانویس پرستاره بود و نسیم دلپذیری میوزید و من او را از لبهایش بوسیدم و اشکهایش بر صورتم جاری شد.
آن شب او به آزمایشگاه من آمد و در آنجا، با کرکرههای قفل شده و نرده کشیده شده، با پردههای ضخیم و کشیده شده دعانویس مراغه تا حتی ستارهها از دید آن اتاق پنهان شوند، در حالی که بوته هیس میکرد و روی چراغ دعانویس میجوشید، ارواح من کاری را که باید انجام میشد انجام دادم و چیزی قدیس علوم غریبه را که دیگر زن نبود بیرون آوردم. اما سنگ عقیق روی میز شعلهور بود و با نوری میدرخشید که چشمان هیچ بشری تا به حال به آن خیره طلسمات نشده بود، و پرتوهای شعلهای که درون آن بود، برق میزد و
میدرخشید و حتی تا قلب من هم میتابید. همسرم فقط یک چیز از من خواسته بود؛ اینکه وقتی بالاخره به آنچه به او گفته بودم، رسید، او را بکشم. من به این شماره ملا قول وفا کردهام.احساس کردم صورتم سفید شده و قلبم هنوز درون من است. اما قدرت عقبنشینی، قدرت ایستادن در برابر درهایی که اکنون کاملاً پیش رویم باز شده بودند و وارد دین نشدن، مدتها پیش وجود نداشت؛ راه بسته بود و من فقط میتوانستم به جلو بروم. موقعیت من به حرز همان اندازه ناامیدکننده ابجد بود که زندانی در سیاهچالی مطلق، که تنها نورش اجنه غیر مسلمان نور سیاهچال
بالای سرش است؛ درها بسته بودند و فرار غیرممکن بود. آزمایش پس از آزمایش دعاگر همان نتیجه را پیشینه تاریخی داد، و من دعانویس جنت آباد میدانستم، و حتی با عبور این فکر از ذهنم، منقبض میشدم، که در کاری که باید انجام دهم باید عناصری وجود داشته باشد که هیچ آزمایشگاهی نمیتواند آنها را فراهم کند، که هیچ ترازویی هرگز نمیتواند آنها را اندازهگیری اعمال صالح کند. در آن کار، که حتی من شک داشتم که با زندگی از آن فرار کنم، خود زندگی باید وارد شود؛ از وجود انسانی ابطال کردن جادو جفت روحی کافر باید آن جوهرهای که انسانها روح مینامند، بیرون کشیده شود،
و به جای آن (زیرا در روح طرح جهان هیچ اتاق خالی وجود ندارد)، به جای آن چیزی وارد میشود که لبها به سختی حاجت گرفتن میتوانند مقدس آن را بیان کنند، چیزی که ذهن نمیتواند بدون وحشتی وحشتناکتر از وحشت خود مرگ تصور کند. و وقتی این را فهمیدم، میدانستم که این سرنوشت بر سر چه دعانویس جلفا دعانویس کسی خواهد آمد؛ به چشمان همسرم نگاه فرشتگان کردم. حتی در آن ساعت، اگر بیرون میرفتم و طنابی برمیداشتم و تعویذ خودم را دار میزدم، شاید میتوانستم فرار کنم، دعانویس حسن آباد و او هم، اما به هیچ طریق دیگری. بالاخره همه چیز را
برایش موکل جن تعریف کردم. او لرزید و گریه کرد و از مادر مرحومش کمک خواست و از من پرسید که آیا رحم ندارم و من فقط توانستم آه بکشم. هیچ چیز را دعا از او پنهان نکردم؛ به او گفتم که چه خواهد شد
آموزش گامبهگام دعانویس اردستان که شاید نمیدانستید